«از سرد و گرم روزگار»؛ روایت یک زندگی بازیگوشانه و پرحادثه


ماهنامه تجربه: «از سرد و گرم روزگار» روایتی فوق العاده است از یک زندگی بازیگوشانه و پر حادثه در کوران سختی های فردی، خانوادگی و اجتماعی. احمد زیدآبادی روایتش را از یک زندگی دوباره شروع می کند و به یک زندگی نو ختمش می کند. پسربچه سه ساله ای که در تقلاهای خود برای شکار توت از درون یک جوی آب به داخل تونلی مرگبار کشیده می شود، به شکلی معجزه آسا نجات پیدا می کند تا شاهد حادثه هایی باشد که همه شان از او مردی یکدنده و یکرنگ می سازند.

روایت زیدآبادی قرار است ادامه یابد. شاید همین امسال روایتش از دوره سال های دانشجویی و آشنایی اش با جریان های سیاسی دهه 60 نیز منتشر شود. می گوید نوشتن برایش التیام بخش است و بدون نویسندگی احساس خفقان و فشار می کند. می گوید محرومیت از نویسندگی برایش سخت ترین نوع مجازات بوده و برای گریز از آن به نوشتن خاطرات پناه آورده است.

سخت ترین مجازات

آقای زیدآبادی، «از سرد و گرم روزگار» با همه شگردهایی که در آن به کار برده اید تا خواننده را گاه و بی گاه به قهقهه بیندازید، کتاب بسیار تلخی است. خب چه شد که شما وادار شدید این گذشته دوزخی، دردآور و پر التهاب را به نمایش بگذارید؟

– گمان نمی کنم «از سرد و گرم روزگار» کتاب تلخی باشد. در واقع کتاب دو روی زندگی را به نمایش می گذارد. درست است که وضع، دشوار و گاه سخت ناعادلانه است اما خالی از هیجان و سرزندگی و امید و انسان دوستی هم نیست. به هر حال واقعیت زندگی همین دو سویگی آن است و شاید به عبارتی زندگی یک نمایش کمیک – تراژیک است و آدمی دائم بین آن دو در نوسان است. مفهوم زندگی پشت این دو نهفته است و باید کشفش کرد. من با نوشتن این کتاب واقعا سعی نکردم تا اثری آزار دهنده برای مخاطب پدید آوردم و به خصوص تلاش نکردم تا شفقت کسی را نسبت به خود برانگیزم. زندگی را با همه سرد و گرمی و فراز و نشیب و تلخ و شیرینش تا حد مقدور صریح و صادقانه روایت کرده ام و امیدوارم که این روایت هم مخاطب را سرگرم کند و هم به اندیشه وادارد.

دوره زندان هم در برانگیختگی تصمیم تان موثر بود؟

– تصمیم به نوشتن خاطراتم به خیلی پیش از زندان مربوط می شود؛ اما زندان عزمم را برای این کار جزم تر کرد. در واقع مهم ترین بخش خاطرات من همان دوران زندان است که امیدوارم روزی امکان نشر آن پدید آید. خاطرات پیش از زندان در حقیقت مقدمه و بهانه ای برای خاطرات زندان است کهت رنج برخی لحظه هایش با تمام مصائب دوره کودکی و نوجوانی ام برابری می کند.

نوشتن از گذشته دوزخی چطور می تواند برای نویسنده به یک امر التیام بخش تبدیل شود؟

– تصور نمی کنم آن گذشته را بتوان دوزخی دانست. سخت بوده اما دوزخی نبوده، به طوری که حتی نوستالژی بخشی از آن دوران را دارم. نوشتن اما کلا التیام بخش است. من بدون نویسندگی واقعا احساس خفقان و فشار می کنم. محرومیت از نویسندگی برای من سخت ترین نوع مجازات بود و برای گریز از آن به نوشتن خاطراتم پناه بردم.

قبلا کسانی دیگر هم که در کویر یا حواشی آن زندگی کرده بودند چنین سرگذشت نامه هایی منتشر کرده بودند. مثل هوشنگ مرادی کرمانی یا مثلا محمد علی اسلامی نُدوشن، همه با یک جور فقر شروع می شوند، شما آنها را خوانده بودید؟

– با نوشته های اسلامی ندوشن آشنایم و برخی از آثار مرادی کرمانی را در دوران دبیرستان خوانده ام اما به عمد زندگی نامه های آنها را نخوانده ام. دلیلش هم این است که نمی خواستم در نوشتن خاطراتم از کسی تاثیر بپذیرم. می خواستم روایتم از زندگی ام، بک رو منحصر به خودم باشد.

چه چیزی را در آن روایت ها دوست داشته اید؟

– «بچه های قالی باف خانه»مرادی کرمانی شباهت بسیاری به محیط اطراف من داشت و از این رو، برایم دلنشین بود. شما که غریبه نیستید را هنوز نخوانده ام.

ماجرا در روایت شما با یک پرده متفاوت شروع می شود و آن کشمکش و تنازع برای بقاست. آدم ها برای زنده ماندن باید بجنگند و خود را به آب و آتش بزنند و در نهایت هم ممکن است مرگ خفت شان کند. مرگ در کمین همه است.

– در روایت من، زندگی در حاشیه کویر ضرورت های خاص خود را دارد. کار و کوشش بسیار کنار قناعت و صبر و توکل. بدون این دو زندگی در آن ناحیه پایدار نمی ماند و شاید اصولا تمدنی هم شکل نمی گرفته است. قنات راز زندگی در کویر است. آبی محدود که با رحمت و رنج بسیار به دست می آید ولی همیشه هم جاری است. درست مثل زندگی. از این رو نه جنگی در میان است و نه نشانی از مرگ دیده می شود. از قضا مرگ از این زندگی بسیار فاصله دارد. وحشت مادرم از این که از سال در نشویم یا به عبارتی از این که تا آخر سال دوام نیاوریم، در کتاب تلویحا مورد نقد قرار گرفته و من با آن همدلی نشان نداده ام. ثبات و پایداری زندگی در آن محیط به رغم انبوه سختی ها و مشکلاتش بسیار بالا بود.

یک جا از «بینوایان» ویکتور هوگو صحبت می کنید که پاییز 1357 از کتابخانه کانون گرفته بودی د و درباره اش می گویید حوصله کتاب قطوری مانند آن را نداشته اید. «بینوایان» به قدری شخصیت های متنوع و متضاد دارد که آدم ها به فراخور سن و نگرش شان به هر حال دلبسته یکی از آنها می شوند. شما آن موقع با کدام شخصیتش احساس نزدیکی می کردید؟

– «بینوایان» بیش از اندازه قطور بود و با حال و هوای من در آن سن و سال که هنوز درک سیاسی و اجتماعی و آگاهی طبقاتی هم پیدا نکرده بودم، همخوانی نداشت. از این رو فقط آن بخش از کتاب را که ژان والژان از زندان فرار می کند و دچار مشکل می شود؛ چندین بار خواندم. «بینوایان» البته کتاب پرکشش و جذابی است، اما بیش از اندازه رمانتیک است. انسان های کتاب «بینوایان» اغلب واقعی به نظر نمی رسند.

الان کدام شخصیتش را دوست دارید؟

– چندان دل در گروی بینوایان و شخصیت های آن ندارم اما اگر مجبور به انتخاب شوم کشیشی مکه ظروف نقره ای اش را به ژان والژان هدیه داد را بر دیگران ترجیح می دهم.

سخت ترین مجازات

در جاهای بسیاری از روایت تان تصاویری از منع و پرهیز و کنترل می دهید که در همان فضای بسته روستا یا حتی شهرها مدام منع می شوید. مثلا در سفری به شیراز همراه پسرخاله تان به حافظیه می روید که برای تان جاذبه ای دلربا داشته و از آنجا به هوس برداشتن یک نارنج افتاده روی زمین خم می شوید ولی نگهبانی که کت و شلواری شیک به تن داشته شما را از آن کار منع می کند. از این تصاویر تلمیحانه ادیبانه کم ندارید. انگار هر وقت هم از آن دوزخ به بهشت وارد می شدید نصیبی نداشته اید.

– گفتم که دوزخی در کار نبود. محرومیتی بود که باید با آن کنار می آمدیم و کنار آمده بودیم. مادرآن دوره واقعا احساس فلاکت و بدبختی نمی نکردیم و حتی به نحوی خود را خوشبخت هم می دانستیم. منع هم تاثیر ماندگاری نداشت و به منزله ناکامی زودگذری بود. در واقع آنچه یک بار مرا عمیقا آزرده خاطر کرد؛ همان بی خانمانی در سیرجان بود و این که مجبور می شدیم مرتب محل سکونت مان را عوض کنیم. مادر طول 7 سال 36 بار جابجا شدیم. فقط یک بارش به گریه افتادم و زیر لب گفتم: آخه این چه وضعیه؟ هنوز دو ماه نیست که اینجا آمده ایم!

وقتی هفت هشت ساله بوده اید با اتفاق بامزه ای که در خانه معلم تان می افتد و به خجالت زدگی شما منجر می شود با مفهوم تقدیر آشنا می شوید. فکر می کنم الان به مفهوم تقدیر بیشتر اعتقاد داشته باشید.

– قاعدتا انسان در زندگی خود مختار و صاحب اراده و اختیار است اما روشن است که همه چیز در کنترل و اراده ما نیست. در زندگی سبب سازی ها و سبب سوزی هایی رخ می دهدت که همه برنامه ریزی ها را به هم می زند. این تقدیر است. طبعا من اکنون به تقدیر بیش از آن دوران باور دارم. اصلا گویی هر گاه باورم به تقدیر ضعیف می شود؛ دستی پنهان مرا به تجدید نظر وا می دارد. شاید جالب باشد که بدانید بعد از آزادی ام از زندان در سال 82 تمام قصد و برنامه ریزی ام این بود که بار دیگر سر از زندان در نیاورم؛ از همین رو با توجه به بازجویی هایی که پس داده بودم، در گفته ها و نوشته هایم حساسیت طرف مقابل را رعایت می کردم

اما 23 خرداد 88 در حالی که فکر بازداشت به مخیله ام هم خطور نمی کرد، من و ماموران درست ساعت ده شب به در خانه مان رسیدیم. اگر بدانید که چه وقایعی دست به دست هم داد تا من آن شب ساعت ده به در خانه برسم متعجب می شوید. اما آنچه بیش از دستگیری مرا به قضا و قدر باورمندتر کرد؛ همان ناباوری شگفت آورم نسبت به امکان دستگیری بود. حتی «مهدیه» همسرم چند بار نسبت به این موضوع هشدار داد و خواست که آفتابی نشوم اما من حتی یک در میلیون هم چنین احتمالی نمی دادم. در سلولم در این باره اندیشیدم و به یاد شعری از مثنوی مولانا افتادم:

من ببینم دام را اندر هوا
گر نپوشد چشم عقلم را قضا
چون قضا آید شود دانش به خواب
مه سیه گردد بگیرد آفتاب
به واقع خود را مصداق کامل و دقیق این ابیات می دانستم.

یک تعبیر قشنگ دارید که می گویید سرنوشت دنبال شما بوده است و تسلیمش نشده اید. این جمله خیلی خوب روحیه یکدندگی را نشان می دهد اما چه شد با همه تلاشی که آقای اشکذری کرد که نویسنده شوید نویسنده نشدید؟

– این تعبیر را به واقع از فیلم آینه آندری تارکوفسکی وام گرفته ام. در حقیقت ما نمی دانیم که از دست سرنوشت فرار می کنیم یا تسلیم آنیم؛ اما قصد من از بیان این جمله این بود که سرگذشت من متفاوت از سرگذشت همه دوستانم شد که شرایط اجتماعی مشابهی داشتیم. قاعدتا من هم به راحتی می توانستم یکی از آنها باشم. همان ها که روزگاری در یادداشتی در روز آنلاین تحت عنوان من و همکلاس هایم به زندگی آنها اشاره کردم. آیا سرنوشت من هم مثل آنها بود ولی از طریق آگاهی و مطالعه از دست این دیوانه تیغ در دست رهایی یافتم یا این که سرنوشت خودش مرا با کتاب و اندیشه آشنا کرد؟ اینها مسائل لاینحل و بدون پاسخی است. این که اما چرا داستان نویس نشدم؛ یکسره تقصیر داستایوفسکی است. با خواندن آثار داستایوفسکی احساس کردم که به فرض داستان نویس شدن، مقابل او کوتوله ای بیشتر نخواهم بود. من هم که هرگز نمی خواستم کوتوله باشم!

در نهایت باید بگوییم در این یک مورد تصمیم شما و سرنوشت یک جور بوده است.

– آگاهانه داستان نویسی را کنار گذاشتم و از خیر آن گذشتم.

بعدا که وارد دانشکده حقوق و علوم سیاسی شدید دل تان سمت ادبیات و دانشکده اش نرفت؟

– اصلا! در آن روزگار هیچ جریان ادبی در دانشکده ادبیات که آدمی مثل منرا به سوی خود جلب کند، وجود نداشت. آن سال ها، دانشکده حقوق و علوم سیاسی به برکت استادانی چون رضوی، بشیریه، میلانی، شیخ الاسلامی، رئیس طوسی، طباطبایی و غیره، جای بسیار زنده تر و بانشاط تری از دانشکده ادبیات به نظر می رسید.

گاهی آوار فلاکت ها و سرعت اتفاق ها در این روایت طوری است که شما ترجیح می دهید چشنم تان را ببندید و اوضاع را به دست تقدیر بسپارید. انگار هیچ راه دیگری نیست و زور تقدیر به همه سرسختی آدم ها می چربد.

– طبعا آدمی تمام قدرت خود را به کار می گیرد تا بر موانع و مشکلات مسلط شود و با نابسامانی ها بجنگد و مبارزه کند؛ اما اگر این به امری غیرممکن تبدیل شود؛ بهترین راه بقا نوعی سازگاری است. نخستین درسی هم که من در کلاس درس دکتر رضوی آموختم همین بود. انسان در طول تاریخ حیات خود کوشیده است تا طبیعت را با خود هماهنگ و سازگار کند و در جایی که این امر ممکن نبوده است، کوشیده تا خود را با طبیعت سازگار و همراه کند.

سخت ترین مجازات

یک تصویر فوق العاده ای از اعتراف گیری دندانپزشکی دارید که می خواهد شما را بابت کار نکرده متهم کند و دست آخر هم البته ناامیدش می کنید. چرا اعتراف گیری زورکی و اتهامش تا آن اندازه برای تان گران آمده بود و منقلب تان کرده بود؟

– اتهام کج دستی واقعا برای من کُشنده بود و بدتر از آن این که می خواست من را به اعتراف به کاری به ذهن خطور ناکرده وادار سازد. طبیعتا هر آدم صاحب عزت نفسی این وضعیت را تاب نمی آورد و منقلب می شود. من البته بعدها در طول عمرم با وضعیت های بسیار دردناکتری از این نوع مواجه شدم که بماند.

نسیم آن رونق اقتصادی که گفته می شد در سال های قبل از انقلاب وزیدن گرفته بود چرا به زیدآباد و آن مناطق نرسیده بود؟

– این نسیم در حال رسیدن بود و من آن را به صورت های مختلف بیان کرده ام. عمده ترینش همان گسترش باغات پسته توسط شاهپور و شرکت ست در زیدآباد بود که جاده شهر بابک – سیرجان را می ساخت. شرکت ست اشتغال خوبی برای مردم منطقه فراهم کرد؛ اما به پیامدهای فرهنگی حضور آن هم تلویحا اشاره کرده ام.

در روایت شما هر چه جلوتر می رویم به رغم آن که تغییرات اقتصادی چشمگیر نیست ولی دغدغه های اجتماعی و آگاهی های سیاسی شما سبب می شوند کابوس فقر و بیچارگی کمتر شوند و تصویرهای زجرآور دوران کودکی کنار روند. انگار در استراتژی های فردی شما توسعه سیاسی بر توسعه اقتصادی مقدم می شود.

– من پس از دست یافتن به آگاهی طبقاتی، دیگر فقر و ناداری خودمان را نمی دیدم، و در پی یافتن ایده ای برای رفع محرومیت از کل جامعه بودم. برای این ایده پردازی حتی در سطح یک دانش آموز نیز نیاز به اندیشه بود و اندیشه نیز به نوبه خود احتیاج به فضایی باز برای طرح آزاد و امن آن داشت. محیط اما به شدت متعصبانه و دور از هر گونه مدارا بود. افراد اغلب مقلد این و آن بودند و با اندیشه ورزی میانه ای نداشتند. از این رو به طور طبیعی حس کردم که بدون فضای باز سیاسی، امکان طرح مشکلات جامعه از جمله فقر و محرومیت و پیدا کردن راه حلی برای آنها وجود ندارد.

الگوهای شما در آن سال ها که یک نوجوان 16 ساله بودید انبوهی رجال مذهبی و سیاسی بود و شدت علاقه تان هم طوری بوده که دیوارهای خانه تان را با تصاویر آنها می پوشاندید. از آن تصویرها هنوز کسی روی دیوار خانه تان مانده؟

– فعلا تنها یک تصویر در خانه ما آن هم از دکتر محمد مصدق وجود دارد که آن هم البته تصادفی است! با این همه من به آیت الله طالقانی، دکتر شریعتی و مصدق همچنان احترام می گذارم. گو این که با گذشت زمان، آنها را دیگر اسطوره تلقی نمی کنم و با ضعف های شان نیز آشنا شده ام. در این میان دکتر شریعتی دین بزرگی به گردن من دارد. حتی اگر همه عالم هم علیه او شوند؛ من هرگز نسبت به او ناسپاس نخواهم شد. او فعلا کوتاه ترین دیوار برای انتقام کشی است اما گذشت زمان اوضاع را نیز تغییر خواهد داد. این قاعدتا به معنای نفی پاره ای کژآموزی های شریعتی نیست؛

اما در آثار پر حجم او به قدری ظرایف قریحه برانگیز و نکته بینی های شور آفرین یافت می شود که نه می توان نادیده گرفت و نه می توان رد کرد. عده ای می پندارند که اگر دکتر شریعتی نبود ، لابد ایران به سمت لیبرال دموکراسی با ثبات مورد علاقه آنها حرکت می کرد؛ اما به باور من اگر شریعتی نبود؛ جریان اسلام گرایی در ایران بسیار بیش از حد تصور، گسترده و تند و افراطی می شد. به عبارت دیگر، شریعتی مخاطبان خود را از دامن لیبرال دموکراسی به سمت افراط نکشاند بلکه نیروهای مستعد افراط گرایی را به راه معقول تر و میانه رو تری هدایت کرد.

یک نکته عجیب در این سرگذشت نامه هست. هر وقت از فضای اجتماعی – سیاسی سرخورده می شده اید به سراغ کارهای یدی و کارگری می رفته اید. این واکنش بارها تکرار می شود و آن را ریاضت می خوانید. چرا باید تن به ریاضت می دادید؟

– در آن زمان ریاضت به گونه ای ارزش تلقی می شد؛ اما ارزشی که اغلب لقلقه زبان بود و معدود افرادی واقعا به آن تن می دادند. ریاضت در مجموع اگر با آگاهی همراه باشد به پالودگی روح آدمیزاد کمک می کند؛ ضمن آن که می تواند به پهن شدن سفره ریا هم یاری رساند. من البته ریاضت را به کسی تجویز نمی کنم اما زندگی ساده و صرفه جویانه و قناعت پ1یشه و بدون تکلف و تجمل را سخت می ستایم چرا که آدمی را از مسابقه برای ثروت اندوزی و مال خواهی و موقعیت طلبی باز می دارد و تضمین کننده حریت در زندگی است اما اگر زندگی ساده، رنگی از ریاکاری به خود بگیرد، زندگی اشرافی بر آن شرف دارد.

سخت ترین مجازات

جایی را که روایت کرده اید مردمانش چندان اعتقادی به حق انتخاب ندارند و آزادی به شدت محدود است، اما با سرگذشتی که داشته اید این پتانسیل در شما بوده که یک چپ گرای مارکسیستی دو آتشه شوید. واقعا فقط تماشای فیلم «آری این چنین بود برادر» رستگارتان کرد؟

– در محیط ابتدای انقلاب راه های زیادی پیش روی یک نوجوان ساده دل نبود. یک طرف جاذبه های حماسی و عاطفی سازمان مجاهدین خلق بود که با سرودهای پر شور و نمایش تصاویر رهبران اعدامی خود، هوش مخاطبان را می ربودند و طرف دیگر، حامیان حزب جمهوری اسلامی که با تکیه بر فقه و فقاهت از لزوم تقلید سخن می نگفتند. آنچه مرا از گرایش به این دو سمت نجات داد در درجه نخست آثار دکتر شریعتی بود که اندیشه ورزی را در ذهن مخاطبش بر می انگیخت.

اگر آثار شریعتی نبود من هم خواه ناخواه از بین این دو باید انتخاب می کردم. شاید هم جذب مارکسیسم می شدم که مدعی نظریه منسجم تری درباره عدالت و نظام بی طبقه بود. طبعا به علت گرایش عمقیم به مفهوم خدا، گرایش احتمالی ام به مارکسیسم دیری نمی پایید؛ اما مشکل این است که در آن روزگار اساسا کسی وقت تجدید نظر پیدا نمی کرد چرا که چرخش به سمت این گروه ها همانا و مرگ زودرس هم همانا!

بعدا هم به فکر عدالت خواهی از جنس چپ ها نیفتادید؟

– نوع نظام عادلانه ای که من در آن روزگار در سر پرورانده بودم، هیچ دست کمی از چپ ها و حتی آنارشیست ها نداشت؛ فقط فرقش این بود که بر پایه ماتریالیسم استوار نشده بود بلکه بر مبنای مفاهیم معنوی و اخلاقی و خداباورانه شکل گرفته بود.

رابطه تان با وسوسه های متافیزیکی که در آن دوران پناهگاه تان بود چطور است؟

– پس از تجربه ای درونی که شرح آن در کتاب آمده است من دیگر چندان میدانی برای جولان وسوسه های متافیزیکی در ذهنم ندادم. در سال های بعد من بارها همان تجربه درونی را به صورتی زنده تر و عمیق تر تجربه کردم. راستش بدون مفهوم خدا من برای زندگی قدر و منزلتی قائل نیستم و بدون آن دنیا در نظرم کلا پوچ و بی ارزش می آید. اگر واقعا به خدا باور نداشتم، به جای تلاش و تکاپو و درگیری، به غاری مشرف بر کویری بی انتها پناه می بردم و آنقدر به افق خیره می شدم تا همانجا زندگی ام به پایان برسد. البته مفهوم خدا در ذهن من مخصوص خودم است که شاید نیاز به شرح و بسط آن نباشد!

در این روایت پر تب و تاب همه جور فعالیتی هست؛ با خودم می گفتم چرا خبری از عشق در آن نیست؟

– اگر عشق از دوره بلوغ آغاز شود؛ واقعا در آن دوران هیچ رد پا و اثری از یک عشق زمینی در زندگی ام نبود و در حقیقت، چیزی را در این باره کتمان نکرده ام. با این همه، در پنج سالگی برای مدتی دلبسته دختر همسایه مان شدم که یک سال از من بزرگتر بود. این دختر در چشم خواهرانم زیبا نبود و از همین رو هنگامی که رازم را در این باره با آنها در میان گذاشتم، مسخره ام کردند. دقیق نمی دانم چه نامی باید روی احساسم نسبت به آن دختر بگذارم؛

اما بدون معیارهای عاشقانه نبود. بدین معنی که دوست داشتم او را در بغل بگیرم و هم سخنی اش با کودکان دیگر، حسادتم را بر می انگیخت. از آنجا که بچه ها در روستا برای انواع و اقسام بازی و مراوده با هم کاملا آزاد بودند؛ اما من از این گونه فرصت ها حتی برای دست زدن به او استفاده نکردم. البته بعدها پی بردم که محیط روستا چندان هم از این حیث معصومانه نبود؛ اما من در آن زمان می پنداشتم که کاملا معصومانه است و نباید تسلیم وسوسه اش شد. این حس دو، سه ماهی بیشتر دوام نیاورد و همانطور که آمده بود، ناپدید شد.