سریال «ایراندخت»، جفا در حق سردار و سالار ملی


روزنامه هفت صبح – احمد رنجبر: درباره سریال «ایراندخت» که قرار بود شمایل ستارخان و باقرخان را معرفی کند اما موفق نبود. چرا تمهید محمدرضا ورزی که واقعه ای تاریخی را با قصه ای خیالی در آمیخته است، به بار ننشست؟ آیا این نوع برخورد با قهرمان های کشور جایز است؟

جفا در حق سردار و سالار ملی

پیش درآمد

روزهای آخر پخش سریال «ایراندخت» نزدیک است؛ سریالی که به گفته کارگردان یک عاشقانه خیالی است که برای روایت آن تاریخ معاصر به عنوان پس زمینه انتخاب شده و از قضا این تاریخ منطبق شده با زندگی و قیام ستارخان و باقرخان. برای عامه مردم اما آنچه ارجحیت و جذابیت دارد تماشای زندگی قهرمانان شان است. با این حال محمدرضا ورزی بیش از همه، یک داستان خیالی را محور قرار داده و از ستارخان و باقرخان فاصله گرفته. در همین مقدار هم که می بینیم حق مطلب ادا نشده و این سوال پیش می آید که چنین برخوردهایی با قهرمان های کشور جایز است؟ آیا کارگردان ها مجاز هستند در حد اشاره و روایت های شبه شفاهی به مفاخر کشور بپردازند؟

از نتیجه به دست آمده کاملا پیداست که ایده «ایراندخت» به بار ننشسته، نه یک درام عاشقانه جذاب دیدیم و نه یک برش درست از زندگی ستارخان، اصلا یک گام عقب تر؛ «ایراندخت» سریالی ضعیف است که نتوانست حتی با بهره گیری از دو سوژه جذاب، جای خود را بین بیننده ها باز کند.

قهرمان ما کو؟

نام ستارخان و باقرخان برای چندین نسل آشنا و محترم است. در کتاب های درسی خوانده ایم که آنها در استبداد صغیر و در غائله دسیسه روس ها چه کردند و در نهایت چه بر سرشان آمد. با این حال همیشه عطش تماشای زندگی ایشان در قالب یک اثر نمایشی وجود دارد. کاری که زنده یاد علی حاتمی کرد منطبق با ذائقه عده ای خاص است اما یک سریال تلویزیونی می تواند، غبار از چهره سردار و سالار ملی بردارد.

«ایراندخت» اما فراتر از اطلاعات بدیهی نرفت و آنچه پیش روی مان قرار داد، تجسم تصویری چیزهایی است که درباره ستارخان خوانده ایم. مگر رسالت فیلم و سریال ورود به کنه زندگی و خلوت قهرمان ها نیست؟ چرا هر بار که خواستیم با ستارخان همراه شویم، ذهنیات خود را دخیل کردیم نه عینیات را؟ اگر کسی ستارخان را نشناسد، نه تنها با انگیزه های او همراه نمی شود که ممکن است قرائتی عکس از واقعیت ایشان برایش شکل بگیرد. با دیالوگ و تغییر حالت لحن و میمیک صورت که نمی توان شمایل یک قهرمان را قاب گرفت.

جفا در حق سردار و سالار ملی

عبور از یک واقعه مهم

در نامه ای که چند ماه پیش سامی سردار ملی، نوه ستارخان منتشر کرد به ایرادهای بیشمار سریال پرداخته شده. پیش تر درباره اش نوشتیم و از یادآوری دوباره حذر می کنیم. منتها نمی توان سهل انگاری کارگردان در قسمت های اخیر را نادیده گرفت. داریم از ورود پرشکوہ ستارخان و باقرخان توسط مردم به تهران می گوییم که در حافظه تاریخ ثبت شده در سریال اما هرگز این عظمت بازتاب داده نشد.

واقعه دوم که از نظر دراماتیک می تواند محور یک فیلم مجزا باشد هم به شکل سرسری به تصویر کشیده شد: «واقعه باغ اتابک» جایی که سه هزار نفر از قوای دولتی به فرماندهی یپرم خان، باغ را محاصره کردند و یک درگیری چهار ساعته شکل گرفت و منجر به کشته شدن 300 نفر و جراحت ستارخان شد. «ایراندخت» برای نمایش این اتفاق تلخ از چند هنرور استفاده کرده بود و کل زمان این بخش به سختی از 10 دقیقه عبور می کرد. چند صحنه زد و خورد دیدیم اما بیشتر به دعواهای خیابانی شبیه بود، بقیه اطلاعات در قالب دیالوگ داده می شد که فلان تعداد کشته شدند و فلان ساعت این درگیری طول کشیده. نمایش رادیویی بود یاسریال؟

به حاشیه بردن داستان

اشاره کردیم «ایراندخت» از طریق زندگی یک قصه خیالی به زندگی ستارخان نزدیک می شود. (نزدیک؟!) ماجرا از جایی شروع می شود که دکتری به نام سهراب (سام قریبیان) خود را وقف مبارزات کرده و در رکاب ستارخان است، دخترش از بیماری جان می دهد و وقتی به تهران می آید همسرش جواهر (اندیشه فولادوند) او را پس می زند. در ادامه شاهد دوئل زن با همسرش هستیم و پای قصه های دیگر از جمله عشق جهانگیر و لیلی، ماجراهای نینا، آیلار و … هم پیش کشیده میشود. این تمهید نه تنها به جذابیت سریال کمک نکرده که باعث شده واقعه اصلی یعنی زندگی ستارخان و باقرخان به حاشیه برده شود.

کارگردان پیش تر از نیتش پرده برداشته بود اما متوجه نبود با این کار عظمت یک اتفاق تاریخی را مخدوش می کند و باعث می شود قصه واقعی تحت الشعاع قرار گیرد. وانگهی؛ خرده قصه های فرعی و در راس آن داستان جواهر و سهراب فاقد جذابیت و کشش هستند. ماجرای اختلاف آنها از ابتدا تا حالا کش آمده و بدتر اینکه بیننده نمی تواند با انگیزه های جواهر همراه شود.

جفا در حق سردار و سالار ملی

یک سریال ضعیف

بله؛ «ایراندخت» سریالی ضعیف است که نه تنها حق مطلب را درباره ستارخان و باقرخان ادا نکرد که برای روایت یک داستان عاشقانه هم لکنت داشت. بارزترین ضعف در بازی سعید نیک پور نهفته است؛ بازیگری که توانایی اش را بارها به اثبات رسانده اما از پس نقش ستارخان برنیامده، بازی یکنواخت او در موقعیت های مختلف، فقط و فقط اقتدار را از شخصیت دور کرده و از آن کاراکتری مستاصل ساخته. ضعف دیگران نیز مشهود است اما خب، ستار خان نیستند و افسوسی نمی ماند. به عنوان نمونه، اندیشه فولادوند گویی همه مسئولیتش غر زدن و ناله و تند مزاجی بوده. بماند که حسین پاکدل بعد از سال ها ممنوع التصویری و ممنوع الکاری حضوری ناکارآمد در سریال داشت.

طبعا ضعف بازیگران به ضعف کارگردانی بر می گردد. محمدرضا ورزی هم از این منظر و هم در حفظ راکورد دیالوگ ها ناموفق عمل کرده؛ یکی فارسی امروزی صحبت می کند و یکی کتابی. از آن سو «ایراندخت» به رغم چند شاخه بودن قصه، درامی پرملات ندارد. بدتر اینکه فضاسازی سریال و شخصیت پردازی ها هم با ایراد مواجهند و جور درام را نکشیده اند.

عدم تخصص، کمبود وقت، بودجه ناکافی

ناکامی «ایراندخت» در این سه واژه قابل ردیابی است: عدم تخصص، کمبود وقت، بودجه ناکافی. محمدرضا ورزی روی هر گوشه ای از تاریخ معاصر که دست گذاشته ناکام بوده، فارغ از ایرادهای تاریخی، او نمی تواند یک درام قوی تحویل بیننده دهد. در «ایراندخت» اوضاع بدتر هم شده؛ اینجا نام بلند ستارخان و باقرخان مطرح است و ورزی پیش تر ثابت کرده نمی تواند شمایلی در خور از شخصیت های تاریخی ارائه کند. ستارخان را مقایسه کنید با دکتر قریب. از نظر روایی هر دو سریال، تخیل را بهانه ای برای نزدیک شدن به سوژه کرده اند اما این کجا و آن کجا.

کیانوش عیاری در سریال «روزگار قریب» به درون شخصیت نفوذ کرد و آن را قاب گرفت. خلوت دکتر را محور قرار داد و آن را نشان مان داد. محمدرضا ورزی اما از سطح عبور نکرد. این را هم می دانیم که «ایراندخت» بودجه کافی نداشته و سازندگان از نظر زمان نیز در مضیقه بوده اند منتها زمان و بودجه برای کارگردانی که در آزمون های قبلی شکست خورده یک بهانه است… دریغ که در حق قهرمان های کشورمان یک بار دیگر جفا شد.