پرواز به خانه «لیدی برد؛ الفبای بزرگسالی»


همراه با گرتا گرویگ درباره دستاوردهای اولین فیلم مستقلش

مجله همشهری 24 – یاملا هاجینسون (سایت اند ساوند، مارس 2018) – ترجمه کیوان سررشته: گرتا گرویگ دارد از خودش سلفی می گیرد. برای مصاحبه که وارد اتاق می شوم به سمت گوشی اش لبخند می زند. عکس را دارد برای سرشا رونان می گیرد؛ ستاره فیلم جدیدش «لیدی برد». امشب هر دوی شان در فستیوال فیلم لندن به روی صحنه خواهند رفت. امشب «لیدی برد» بعد از استقبال گرمی که فستیوال های نیویورک و تورنتو از آن کردند، به عنوان «سورپرایز» این فستیوال به روی پرده می رود.

این مصاحبه خیلی قبل تر از فصل جوایز، و پنج نامزدی اسکار «لیدی برد» – برای بهترین فیلم، بهترین کارگردان، بهترین فیلمنامه اورژینال، بهترین بازیگر زن (برای رونان) و بهترین بازیگر زن نقش مکمل (برای لوری مت کلف) – انجام شده بود. «لیدی برد» اولین فیلمی نیست که گرویگ کارگردانی می کند – قبلا به طور مشترک با جو سوانبرگ فیلم «شب ها و آخر هفته ها» را در سال 2008 کارگردانی کرده بود – ولی اولین باری است که اثری را به تنهایی کارگردانی کرده است. قبل از اکران عمومی خبرهای خوبی از فیلم به گوش می رسد و اگر هم گرویگ در مورد واکنش ها نسبت به اکران امشب فیلمش نگران باشد، اصلا بروز نمی دهد.

پرواز به خانه «لیدی برد؛ الفبای بزرگسالی»

گرتا گرویگ

گرم و پر حرف است و با علاقه و درکی بالا از کالیفرنیا، اختلاف طبقاتی، وام های دانشجویی، شکسپیر، جون دیدیون (نویسنده آمریکایی) و معلمانش در جهان سینما حرف می زند. «لیدی برد» فیلمی با موضوع بلوغ است که داستانش در اوایل هزاره جدید در ساکرامتوی کالیفرنیا می گذرد؛ جایی که خود گرویگ در آن متولد شده. «لیدی برد» نامی است که قهرمان فیلم، دختر هفده ساله ای در یک دبیرستان کاتولیک، پر از آرزو و هورمون، برای خود انتخاب کرده است. او خودش را از یک ماشین در حال حرکت بیرون می اندازد، برای حضور در یک نمایش موزیکال در مدرسه تست می دهد، موهایش را صورتی می کند، از مغازه مجله بلند می کند و در نشستی در مدرسه با موضوع سقط جنین، یکی از سخنرانان را به چالش می کشد.

به قول یکی از کسانی که می بیندش او «خیلی جنم داره، خیلی آنارشیسته»، ولی در عین حال بسیار آسیب پذیر و آشفته است. رونان (یک مریل استریپ کوچولو) ذره ذره غرابت های شخصیت اصلی فیلم را نه به شکلی کنایه آمیز، که با باوری عمیق بازی می کند. گرویگ می گوید: «از نظر احساسی پر از جنب و جوش بود. می تونست بدون این که طنز ماجرا از دست بره تا نهایت کارش رو پیش ببره.» لیدی برد، با این که نمره هایش بالا نیستند و پدر و مادرش نمی توانند از پس شهریه اش بربیایند، بیشتر از هر چیزی می خواهد از ساکرامنتو خارج شود و به کالجی در ساحل شرقی آمریکا برود؛ پناهگاهی تخیلی پر از کمالات فرهنگی.

گرویگ می گوید: «چندتا صحنه و این رو که شخصیت کی هست نوشته بودم، بعد همه چیز رو گذاشتیم کنار و بالای صفحه نوشتم «چرا لیدی برد صدام نمی کنی؟ قول دادی بکنی». هیچ تصوری نداشتم که این جمله ها از کجا اومدن ولی دیدم حالا واقعا دلم می خواد این آدمی رو که همه رو مجبور می کنه یا به اسم دیگه صداش کنن بشناسم.» در ادامه می گوید: «اسم گذاشتن رو خود آدم از اون کارهاست که ستاره های راک یا راهب ها می کنن. و همیشه یک جور تلاش برای پر کردن این اسم بزرگ تری که به خودت دادی همراهش هست.»

لیدی برد می خواهد خودش را در کالج از نو تعریف کند ولی فیلم از همان تیتراژ ابتدایی، که نقل قولی کنایه آمیز از جون دیدیون را نشان مان می دهد، تا مونتاژ انتهایی اش، در واقع یک ادای دین است به زادگاه گرویگ: «فکر کردم بهترین راه برای نوشتن یه نامه عاشقانه به یه مکان اینه که اون نامه ر بندازی تو قصه شخصیتی که اونجا رو دوست نداره و می خواد ترکش کنه و تا وقتی که اونجا رو توی آینه عقب ماشینش ندیده نمی فهمه که چقدر دوستش داشته… این احساس که فکر می کنی زندگی حتما داره یه جای دیگه اتفاق می افته و از دست تو دوره.»

بی دلیل نبود که گرویگ وقتی «لیدی برد» جایزه گلدن گلوب برای بهترین فیلم کمدی یا موزیکال را برد، هنگام تشکر از «مامان و بابام و مردم ساکرامنتو، که به من ریشه و بال دادن و کمکم کردن به جایی که امروز هستم برسم.» اسم برد. گرویگ برایم می گوید: «کلی راش دارم… می خوام برای خودم یه فیلم از ساکرامنتو بسازم که وقتی دلم برای خونه تنگ می شه تماشاش کنم.» در طول فیلم دو پسر هم در زندگی لیدی برد حضور دارند ولی نقطه تمرکز فیلم نیستند. لیدی برد در چند جبهه دیگر مشغول نبرد است. دور شدن از صمیمی ترین دوستش جولی (بینی فلدستین)، تلاش برای ورودبه کالج و شکستن قلب پاره پاره مادرش، چند بار در روز.

پرواز به خانه «لیدی برد؛ الفبای بزرگسالی»

رابطه دردناک لیدی برد و مادرش ماریون با بازی لوری مت کلف، قلب فیلم است و با موضوع طبقه اجتماعی و پول در هم تنیده است. گرویگ می گوید: «موضوع فیلم «فقر» با حروف بزرگ نیست. فقط استرس های هر روزه زندگی کردن روی لبه تیغ، این که راهی پیدا می شه یا نمی شه؟» لیدی برد و ماریون برای خرید به دست دوم فروشی ها می روند و برای تفریح مشاوران املاک را متقاعد می کنند خانه هایی که هرگز پولش را نخواهند داشت، نشان شان دهند؛ ولی در واقعیت آنها در موقعیت متزلزلی هستند. خانواده شان ورشکسته است، پدر بیکار شده و لیدی بردبا خوشحالی به دوستانش می گوید «سمت اشتباه خط» زندگی می کند.

همان موقعی که لیدی برد همه چیز را، از نامی که مادرش به او داده تا خانه و آینده ای را که از او انتظار دارد، پس می زند و برای کالج های گران قیمت نیویورکی اقدام می کند. ماریون دو شیفت پرستاری می کند. در هیچ کدام از طرفین کینه توزی نیست ولی قضاوت های ناخواسته زیادی رخ می دهد. به گرویگ می گویم فیلم برای من تجسم آن لحظه وحشتناکی بود که می فهمی وقتی نوجوان بوده ای چقدر به مادرت بد کرده ای.

گرویگ می گوید: «می دونم. بدترین چیز دنیاست. فکر کنم هر روز همین رو می فهمم. همیشه به شوخی می گفتیم باید یه جمله بزنیم ته فیلم که نوشته باشه به مادرت زنگ بزن.» تنش بین این دو زن برای تماشاگران ملموس بوده، گرویگ می گوید: «مادرهای خیلی زیادی اومدن پیشم و گفتن: “من اون مادره بودم – می فهممش.” جمله هایی که داره ازذهنت در می آد رو می شنوی و فکر می کنی: “آخ نه، درست نبود.” ولی نمی تونی پسش بگیری. از اونور هم زن های جوون تری بودن که اومدن و گفتن: من اون دختره م”.» گرویگ «لیدی برد» را یک حقه و گول زدن توصیف می کند که به شکل داستانی درباره یک دختر نوجوان شروع می شود و بعد به جایش داستان مادرش را روایت می کند: «داستان بلوغ یک نفر، داستان رها کردن و دل کندن یک نفر دیگه ست. برای من این رها کردن هم به همون اندازه جذابه.»

اما هدف گرویگ فقط بازنمایی رابطه مادر – دختری نبود بلکه او می خواست داستان های معمول هالیوودی درباره زنان را هم به چالش بکشد: «خیلی وقت ها داستان هایی که به زنان می دیم و می گیم داستان های ارزشمندی هستن، قصه های “آیا زن می تواند به مرد زندگی اش برسد یا نه؟” هستن یا این که آیا خبر داره مرد زندگیش، همون صمیمی ترین دوستش بوده که هرگز اون جوری بهش فکر نمی کرده؟ به هر حال همیشه معنای شخصیت زن از طریق انتخاب جفت مناسب یا از طریق انتخاب شدن توسط جفت مناسب پیدا می شه. این چیز خیلی خطرناکیه که به زن ها بگی شما قدرتتون و معنای زندگی تون رو از اینجا به دست می آرید.»

پرواز به خانه «لیدی برد؛ الفبای بزرگسالی»

داستان عشقی فیلم از نظر گرویگ نه مابین لیدی برد و افراد نامناسب حاضر در زندگی اش بلکه بین او و صمیمی ترین دوستش جولی می گذرد. لیدی برد در آشفتگی هایش به جولی خیانت می کند و او را کنار می گذارد و یک دوست پولدارتر و بدجنس تر به جایش انتخاب می کند ولی در نقطه اوج فیلم به اشتباه خود پی می برد. گرویگ این قسمت فیلم را با لحظه ای که جان کیوزاک در فیلم «هر چیزی خواستی بگو…» (1989) ساخته کامرون یک گروه ضبط صوت را بلند می کند روی سرش تا ترانه «در چشمان تو»ی پینتر گابریل را برای نامزدش پخش کند همسان می بیند. گرویگ می گوید: «یادمه با سرشا حرف می زدیم و بهش گفتم باید بری دل دختره رو به دست بیاری. می خواستیم رمانتیک باشه ولی برای یه دوست.»

در جایی از فیلم «لیدی برد» می گوید برای او و جولی دیگر «بخش آموزش دبیرستان تموم شده ست» و گرویگ هم به خاطر دارد بیرون از کلاس بوده که با بسیاری از ایده های جذاب آشنا شده است: «خیلی از دبیرستان ها فقط می خوان دانش آموزان شون رو برای کالج آماده کنن و قدم زدن توی باغ ایده ها جزو برنامه هاشون نیست.» این شیوه خودآموزی در باقی مسیر گرویگ برای تبدیل شدن به یک کارگردان سینما هم ادامه داشت. در ابتدای مسیر و فیلم های کم هزینه «همه کاری می کردم از گرفتن بوم تا طراحی لباس تا صحنه پردازی، که بیشتر بداهه بودن». بعدتر، در پروژه های پر هزینه تر و با کارگردان های شناخته شده تر، بیشترین استفاده ممکن را از موقعیت می برد: «وقتی شما بازیگر فیلم باشین هیش کی از صحنه نمیدازه تون بیرون و تا وقتی مزاحم کسی نشین می تونین آدمایی رو تماشا کنین که دارن صحنه رو آماده می کنن و نورها رو می چینن.»

«لیدی برد» به گرویگ انگیزه داد تا قدم بعدی را بردارد. «وقتی فیلمنامه رو تموم کردم، فکر کردم: چیزای بیشتری هست که باید یاد بگیرم ولی دیگه با انجام ندادن نمی تونم چیزی یاد بگیرم.» کارگردانی حالا دیگر در خون گرویگ است و این موضوع به وضوح دیده می شود. شادمانی و افتخارش نسبت به «لیدی برد» از سر صحنه تا سلفی های وقت مصاحبه به وضوح خودش را نشان می دهد: «بهترین حس دنیا است که یه چیزی نوشته باشی و کارگردانیش کنی و بازیگرها رو ببینی که خودشون و بدنشون و تخیلشون رو کامل به این آدم ها وارد می کنن. هیچ چیزی به ذهنم نمی رسه که بیشتر از تماشای کار کردن بازیگرا دوست داشته باشم.»